الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
317
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بامداد با آبدست نماز خفتن گزاردندى ، و قدمهاشان بياماسيده بود از بسيارى قيام ، و چشمها در سر فرو شده ، و پوستها بر استخوانها محكم گشته ، و رگها چون زهها مانده ، پوستهاشان چنانستى كه پوست خربزه است ، و ايشان چنانستى كه از گور بيرون آمدهاند ، و خبر مىدادند كه حق تعالى چگونه مطيعان را اكرام مىفرمود و عاصيان را چگونه اهانت مىكرد . در اثناى آن چه مىرفتند بر جايى گذشتند ، عتبه بيهوش در افتاد و ياران گرد او بنشستند و مىگريستند در روزى بغايت سرد ، و از پيشانى او خوى مىچكيد ، پس آب بر روى او زدند ، به هوش آمد و پرسيدند كه چه بود ؟ گفت : يادم آمد كه در اين موضع من معصيتى كرده بودم . و صالح مرّى گفت : يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا « 196 » بر متعبدى بخواندم ، بيهوش شد ، پس به هوش آمد و گفت : اى صالح ، ديگر بخوان كه من در خود غمى مىيابم . من كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها « 197 » بخواندم ، مرده در افتاد . و آمده است كه زرارة بن ابى اوفى در نماز امامت مىكرد ، فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُورِ « 198 » بخواند ، بيهوش در افتاد و مرده برداشتند . و يزيد رقاشى بر عمر عبد العزيز رفت ، گفت : اى يزيد مرا پندى ده . گفت : اى امير المؤمنين ، بدان كه تو اوّل خليفه نيستى كه بميرى . او بگريست ، پس گفت : زيادت گوى . گفت : اى امير المؤمنين ، ميان تو و آدم پدرى نيست كه نه بمرده است . هم بگريست ، پس گفت : زيادت گوى . گفت : اى امير المؤمنين ، ميان تو و بهشت و دوزخ منزلى نيست . او بيهوش در افتاد . و ميمون بن مهران گفت : چون وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ « 199 » منزل شد ، سلمان فارسى نعرهاى زد و دست بر سر نهاد و گريزان بيرون رفت ، سه روز وى را نيافتند . و داود طايى زنى را ديد كه بر سر گور پسر مىگريست و مىگفت : اى پسر ، كاشكى بدانمى كه [ نخست ] در كدام رخسارهء تو كرم ظاهر شده است . داود بيهوش شد و در افتاد . و گفتهاند كه سفيان ثورى رنجور شد ، بول او بر طبيب ذمى عرضه كردند ، گفت : خوف خداى جگر وى را پاره پاره كرده است . پس بيامد و دست بر نبض وى نهاد و گفت : ندانستم كه در خائفان مثل او باشد . و احمد بن حنبل گفت كه از حق تعالى درخواستم كه درى از خوف بر من بگشايد ، پس بگشاد و من بر عقل خود بترسيدم ، گفتم : يا رب بر آن مقدار كه طاقت دارم . پس دل من ساكن شد . و عبد اللّه بن عمرو بن عاص گفت : بگرييد ، و اگر نگرييد خود را به گريندگان مانند كنيد ، چه بدان خداى كه نفس من در تصرف اوست كه اگر يكى از شما علم داند هر آينه نعره زند تا آوازش منقطع گردد ، و نماز گزارد تا پشتش شكسته شود . و چنانستى كه به معنى قول پيغامبر - عليه السلام - [ 240 ] لو تعلمون ما اعلم لضحتكم قليلا و لبكيتم كثيرا اشارت كرد .
--> ( 196 ) أحزاب 33 - 66 . ( 197 ) حج 22 - 22 . ( 198 ) مدّثر 74 - 8 . ( 199 ) حجر 15 - 43 .